سيد محمد باقر برقعى
58
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چاك پيراهن مىتراود خون چو گُل از چاك پيراهن مرا * بىكسى هر شب نمايد دست در گردن مرا تا نسوزد يك تپش ديگر به حال هيچكس * كاشكى در سينه قلبى بود از آهن مرا گرچه تاريكم چو يلدا در خرابآباد يأس * از چراغ باده ساقى مىكند روشن مرا غُصّه دست از دل نشويد چون تمنّا طفل را * دوست دارد اين غريبه آشنا چون من مرا در خزان آرزو ، هرچند دامانم تهىست * باغبان گو بنگرد هنگام گل چيدن مرا بال در بالِ رهايى كى توان پَر زد « غروب » * رنج هستى رشته بر پا كرد چون سوزن مرا بهشت اهورا چگونه ابر نگريد به حالتِ من و تو * نگفتنيست برادر ! حكايت من و تو چنين كه مىگذرد روزگارمان در اشك * به ابر مىرسد امروز نسبت من و تو نه انتظار بهارى ، نه رويشى ، بارى * برهنگيست چو پاييز ، كسوتِ من و تو به سوگوارى زلفِ تو مىخورم سوگند * كه غير رنج نشد هيچ قسمت من و تو * * * به نزد كوردلان ، باخزف يكيست گهر * چه بهتر آنكه ندانند قيمت من و تو تو نهر شعرى و من چون نهال وا در گُل * نمود معجزهء سبز ، آيتِ من و تو بيا كه رخت ببنديم از اين جهنّموش * بهشت پاك اهوراست خلوت من و تو سرود آبىِ جنگل ، قصيدهخوانىِ باد * فراز خيمهء سوسن ، فراغتِ من و تو چكاد ماست ، پلنگانه ، در ستاره « غروب » * غرور صخره بود در صلابت من و تو بلور جذبه هُرم اندامت ، چراغان مىكند آيينه را * روشنىبخش بهاران مىكند آيينه را امتداد گيسوانت ، اين شُلالِ آرزو * سايهگير شامگاهان مىكند آيينه را باغ مهتاب تنت ، در هالهاى از نور و گُل * بر سر يك سفره مهمان مىكند آيينه را